|
نقد بيوك آقا
بيوك آقا؛ كوتاه؛ يوسف خوشكلام؛ كتاب ماه كودك و نوجوان شماره129 ـ128: گزيده نمايي در داستان( فريدونراد)
باران بهانه بود؛ شعر؛ جواد محقق؛ كتاب ماه كودك و نوجوان شماره129 ـ 128: زير چتر شعر(نيره سادات هاشمي) نقد و بررسي گزيده جويي و گزيده نمايي در داستان عنوان كتاب: بيوك آقا نويسنده: يوسف خوش كلام ناشر: پيدايش نوبت چاپ: اول – 1386 شمارگان: 2100 نسخه تعداد صفحات: 72 نسخه بها: 800 تومان گاهي با جذابيتها و زيباييهايي در داستانهاي كوتاه روبه رو ميشويم كه نگاه و رويكرد هنرمندانه و تا حدي نامتعارف نويسنده را به موضوعات پيرامونياش نشان ميدهند و ثابت ميكنند كه « نوع نگاه نويسنده» به پديدهها و موضوعات، حرف اول را ميزند و اگر اين نگرش از قابليتهاي بالايي برخوردار باشد، ميتواند موضوعات بسيار ساده و بديهي را چنان به زير نگاه و قلم بكشاند كه براي خواننده، بديع، نو و معنادار جلوه كند. در چنين شرايطي، ممكن است داستانها حتي از لحاظ زيباييشناختي هم حائز اهميت باشند. در اين زمينه، بد نيست نگاهي به مجموعه داستان « بيوك آقا»، اثر «يوسف خوشكلام» داشته باشيم. اولين داستان اين مجموعه، « بيوك آقا» است كه در آن « گزيدهجويي» نويسنده به هنگام بررسي و پردازش داستان، به « گزيدهنمايي» انجاميده و فقط بخشهايي از زندگي كاراكتر به خواننده ارايه شده است. ما همه حوادث زندگي « بيوك آقا» را در داستان نميبينيم و مخصوصاً طرز تلقي و برداشت اخلاقي و نيز واكنشهاي غريزياش نسبت به زنش، در داستان غايب است كه اگر به آن پرداخته ميشد، داستان از ويژگيهاي بيشتري برخوردار ميشد و به مراتب زيباتر و عميقتر جلوه ميكرد. به عبارتي، اين داستان كوتاه نُه صفحهاي، به دليل زيبايي موضوع و نيز موقعيتهاي قابل تصوري كه معمولاً بنا به غير متعارف بودن ازدواج در سنين خيلي پايين رخ ميدهند، اين ظرفيت را داشت كه به صورت يك رُمان نوجوان درآيد. با همه اينها، در قالب همين داستان كوتاه هم از جذابيت و زيبايي برخوردار است؛ چون «خوشكلام» آنچه را انتخاب كرده، خوب نشان داده است. « گزيدهجويي» ذهن « يوسف خوشكلام» تا حدي به جنبههاي واقعي و باورپذير داستانها شدت بخشيده است و تلويحاً اين تصور در ذهن شكل ميگيرد كه به احتمال زياد، همه اين اتفاقات رخ دادهاند و نويسنده از نزديك شاهد آنها بوده است. در داستان « بيوك آقا»، رويكرد طنزآميز عميقي وجود دارد كه تا حد يك «پارادوكس» پيش ميرود؛ يعني نوجواني كم سن و سال كه خودش در اصل يك بچه به حساب ميآيد، پدر و صاحب بچه ميشود. همه اين تناقضات، به طنز شيرين داستان كمي تلخي هم اضافه ميكند؛ يكي از همكلاسيهاي « بيوك آقا» به معلم ميگويد:« آقا بچه ديشب موقع خواب زير بوي آغا مونده، بردنش بيمارستان.»(صفحه 15) نويسنده در جست و جوي آدمها و موضوعات خاص است. عنوانها و موضوعات داستانهاي او بديع و جذاب هستند و به كنجكاوي خواننده دامن ميزنند. اين ويژگي، گاهي فراتر ميرود و شامل چگونگي شروع داستان هم ميشود؛ يعني « يوسف خوشكلام» ميكوشد به كمك سطور اوليه متن، شگفتي خواننده را برانگيزد: « بيوك آقا هنوز به كلاس ششم دبستان نرفته بود كه ازدواج كرد. پدرش گفت:" پسر تا پشت لبش سبزشد بايد زن بگيرد، چارده سالشه." (داستان بيوك آقا، صفحه7) « وقتي وارد كلاس شدم، احساس كردم چيزي غيرعادي است.» (داستان قربان، صفحه41) اين« گزيدهجويي»، به پايان بنديهاي شگفتانگيز منجر ميشود و مخاطب را بعد از خواندن هر داستان، به كنشمندي عاطفي و ذهني ميرسانند: « ناگهان زنگ خورد، هميشه اين موقع كلاس به هم ميريخت،اين بار كسي از جايش تكان نخورد.» (داستان تخته سياه، صفحه 23) « قربان را ديدم كه توي قبر خوابيده بود و قراضههاي آهن و آلومينيوم بيرون و داخل قبر پخش شده بود و دكمه بالاي پيراهنش هم باز بود.»( داستان قربان صفحه52) نوع پردازش موضوع و مخصوصاً نشان دادن روحيات دانشآموزان و اشاره به اتفاقاتي كه معمولاً در كلاسهاي درس رخ ميدهند، بيانگر واكنشهاي روحي و رواني برخي از اين دانشآموزان نسبت به معلمان است. اين امر، زمينه را براي هرچه جذابتر شدن موضوع فراهم آورده و ميزان باورپذيري حوادث را بالا برده است. به اين ترتيب، خواننده هم، خود را در كلاس حس ميكند و به گير و گرفتهاي معلم در برخورد با چنين دانشآموزاني پي ميبرد. ضمناً كنجكاوي خواننده براي پي بردن به چگونگي رهيافتها و واكنشهاي معلم، براي « برون شد» از چنين موقعيتهايي افزايش مييابد. در نتيجه، تعليقزايي و حسآميز شدن حوادث و موضوع بيشتر ميشود. به يكي از اين موقعيتها توجه كنيد: « براي دست گرمي، اسم يكي از بچهها را خواندم با پاي تخته بيايد؛ ـ نوروز هدايتي! ـ بله آقا! ـ بيا پاي تخته! ـ آقا نميتونم! ـ چرا؟ ـ آقا به گچ حساسيت دارم!» حرفي نزدم و كلاس را به هر ترتيبي كه بود ادامه دادم. زنگ تفريح كه زاغ سياه نوروز هدايتي را چوب ميزدم، ديدم رفته پاي تخته و كاريكاتور يك معلم تازهوارد را ميكشد. به روي خودم نياوردم. هنوز بچهها و باندهاي شلوغ كلاس را نميشناختم.»( صفحه 18) داستان « بيوك آقا»، رويكرد طنزآميز عميقي وجود دارد كه تا حد يك « پارادوكس» پيش ميرود؛ يعني نوجواني كم سن و سال كه خودش در اصل يك بچه به حساب ميآيد، پدر و صاحب بچه ميشود. همه اين تنقضات، به طنز شيرين داستان، كمي تلخي هم اضافه ميكند. در داستان « تخته سياه»، دغدغههاي معلم هم خوب نشان داده شده است و نويسنده ضمن آشناييزدايي از موضوعهايي مثل « چلاق بودن» دانشآموز كه ميشود از آن به عنوان ترفندي براي اذيت كردن معلم استفاده كرد، دغدغهها و واكنشهاي دروني خود معلم را خوب برون نمايي ميكند خواننده پي ميبرد كه خود معلم هم، همانند دانشآموزان گير افتاده و اين موضوع، حاصلِ واكنشي دو سويه از هر دو طرف است: « دوباره رفت پايين و پس از چند ثانيه، نيم متر جلوتر بالا آمد، فكر كردم:" كاش شوخي بكند! كاش دروغ بگه! كاش بازي در بياره! قسم ميخورم اگه شوخي بكنه، كارش نداشته باشم." ولي ميرزايي با هر قدم به طور كامل روي زمين مينشست و بلند ميشد. هردو پايش مادرزادي كج و كوله و درهم پيچيده بودند.» (صفحه 22) داستان « تخته سياه»، در اصل مضموني گزارشي دارد، اما نويسنده با استفاده از « بيان داستاني» و وارد شدن به درون موقعيتها، جذابيت داستاني خاصي به آن بخشيده است؛ طوري كه ذهن و عواطف خواننده، با موضوع درگير ميشود و تلخي پنهاني كه در عمق اين داستان به ظاهر طنزآميز وجود دارد، سرانجام آشكار ميشود. در « چشم زيبا»، باز « يوسف خوشكلام» به يك واقعيت خاص ميپردازد كه در آن ميتوان معناي درون متني ديگري نيز يافت كه عبارت از « به قياس درآوردن زشتي و زيبايي» است. دختر نوجوان زيبايي يك چشمش را در محيط خانواده و در اثر بيتوجهي يا خشونت آني برادرش از دست داده و زيبايي چهرهاش به شكل پارادوكس واري با زشتي در آميخته و به صورت موجودي « زشت و زيبا» در آمده است. اين عيب، سبب كمرويي و گوشهگيري دختر شده، اما در كل نتوانسته بر هوش و استعداد او تأثير منفي بگذارد. « خوشكلام» با هوشمندي و و بياني هنرمندانه، ذهن خواننده را روي اين دختر متمركز و آن را به يك « گره افكني» داستاني تبديل و در پايان، از موضوع « گرهگشايي» ميكند. توصيفهاي او از حالات و موقعيت دختر، زيبا و گيراست. هنگامي كه داستان زيبايش در پايان به يك تراژدي تبديل ميشود، بيانش بصري و هنرمندانه است: « من به جاي چشم زيبا، يك حفره خالي ديدم. زيبا ديگر حرفي نزد. چشم راستش به زمين و چشم حفرهاي به من نگاه ميكرد.»( صفحه31) او موفق ميشود تلخي عميق واقعيت مورد نظر را هم چون پرترهاي به تصوير بكشد و در « هفت صفحه» داستان گيرا، زيبا و تأثير گذاري خلق كند كه حس همدردي خواننده را نسبت به كاراكتر داستان عميقاً برانگيزد. داستان« چشم زيبا»، از لحاظ ساختاري هم، قابل توجه است؛ چون نويسنده آن را با اشاره به باريدن باران آغاز ميكند. گويي اين باران، گريهاي تلويحي به خاطر واقعيت تألم برانگيز كور بودن يكي از چشمان «زيبا» است كه خواننده و معلم هر دو بعداً با آن روبه رو و متأثر ميشوند: « دل به دريا زدم به جاي اينكه بگويم بنشيند، گفتم:" زيبا تو كه دختر خوبي هستي و مسئلهها را هم به اين خوبي حل ميكني، چرا هميشه موها تو روي چشمت ميريزي؟ چرا به خودت زحمت نميدي موهاتو از روي چشمت كنار بزني تا اون يكي چشم قشنگت هم ديده بشه؟" ريبا سرش را پايين انداخت. ديدم آن لبخندي كه از حل مسئله و تشويق بعدي من در صورتش نشسته بود، محو شد. رنگ صورتش سرخ بود، سرختر شد. احساس كردم جو كلاس نيز عوض شد.»(صفحه 30) « خوشكلام» در آخرين سطر داستانش، حفره خالي حدقه چشم« زيبا» را به « دهان باز يك پيرزن بيدندان» (صفحه 31) تشبيه ميكند تا به كمك يك توصيف بصري و داستاني، زشتي قسمتي از صورت دختر نوجوان را با پيري و تلفشدگي به قياس در آورد و داستانش با يك كنتراست تأثيرگذار، كنشمند و دغدغهزا به پايان برسد. داستان« تخته سياه»، در اصل مضموني گزارشي دارد، اما نويسنده با استفاده از « بيان داستاني» و وارد شدن به درون موقعيتها، جذابيت داستاني خاصي به آن بخشيده است: طوري كه ذهن و عواطف خواننده، با موضوع درگير ميشود و تلخي و پنهاني كه در عمق اين داستان به ظاهر طنزآميز وجود دارد، سرانجام آشكار ميشود. داستان« زمام امور»، پيرنگ ضعيفي دارد و در آن، طرح ذهني نويسنده تا حدي مصنوعي جلوه ميكند. ضمناً داستان بر اساس يك تصادف ساده شكل گرفته است و از لحاظ محتوايي چيز قابل توجهي به خواننده نميدهد. او خواسته است« مضمونسازي» كند. اين داستان در مقايسه با داستانهاي قبلي، اثري ضعيف است و ميتوان اي نارسايي را به وضوح در آغاز، ميانه و حتي پايان داستان مشاهده كرد: « ماجرا را به طور خلاصه براي او تعريف كردم. در اين فاصله پسرم رفت و برگشت و گفت:" بابا خودشونم ناهار دلمه داشتن!" اكبر آقا هم تشكر كرد و گفت به شما بگم كه زمام امور خونهشو دردست داره! ولي بابا، من هر چقدر به دستانش نگاه كردم، چيزي توشون نديدم!»( صفحه 39) با توجه به آن همه داستانها پايان تراژيك دارند، اين داستان از لحاظ موضوع، پردازش و پايانبندي، سنخيتي با بقيه ندارد. داستان« قربان»، به موقعيت يك دانشآموز فقير ميپردازد كه به رغم استعداد و توانمنديهاي ذهنياش، با وضعيتي رقتبار و نامتعارف زندگي ميكند؛ دنيايش كاملاً با دنياي همكلاسيهايش تفاوت دارد.« خوشكلام» در پايان، او را به شكل تأويلپذيري در داخل قبر، در حال خواب نشان ميدهد كه اگر پارس كردن سگها را كنار قبر در نظر بگيريم، بايد گفت اين موقعيت نهايي، به مرگ «قربان» دلات دارد كه با توجه به شرايط اسفبار زندگياش، براي او نوعي خواب و آسودگي است. « يوسف خوشكلام» اينجا هم به مشكلات فردي و خاص دانشآموزان و هدر رفتن استعداد و توانمنديهايشان نظر دارد و اين نوعي آسيبشناسي شرايط اجتماعي است. موضوع محوري داستان« گلهاي آفتابگردان»، رقابت دو نوجوان و مقايسه تواناييهاي آنهاست كه در موقعيت مشترك پاياني، يكي از آنها را به شناختي نسبي از ديگري ميرساند. «منصور» وقتي به واقعيت پي ميبرد، براي آن كه دوستش شرمنده نشود و خود نيز از شرمساري رهايي يابد، از ماندن در محل اجتناب ميكند. موقعيت اندوهبار او هم، دست كمي از وضعيت« منصور» ندارد؛ او هم، تابستان و دوران تعطيلي مدرسه را به جاي استراحت، با كار توانفرسا در كارگاه ميگذراند و سختيها و رنجها را با بردباري تحمل ميكند. نويسنده به شيوهاي هنرمندانه، براي آنها قرينههايي، قائل ميشود و به گلهاي آفتابگرداني كه همانند آنها با بردباري به سوي زمين سرخم كردهاند، اشاره ميكند:« دايي، منصور را نميديد. نگاهش روي گلهاي آفتابگردان كه پشت منصور سر خم كرده بودند، خشك شده بود.» (صفحه 62) اين پايان بندي، درك محتواي داستان را از سطح به عمق ميبرد و ويژگي عاطفي و انديشهورزانه برجستهاي به آن ميبخشد؛ يعني دنياي واقعيِ يكي را براي ديگري مينماياند تا با اين شناخت، زمينههاي تقابل و برتريجويي آن از بين برود و واقعاً به سبب موقعيت مشتركي كه دارند، دوست همديگر باشند. در« پارك ذوزنقه»، نوعي همزيستي روحي و رواني بين پدر و پسر وجود دارد. پدر احساس ميكند با پيروزي يا ارتقا يافتن پسرش در يك رشته ورزشي، خودش هم به گونهاي ارتقا مييابد. اين داستان، ضمن برجسته كردن همگرايي روحي و رواني پدر و پسر، تكرار نشدن كامل پدر در وجود پسر و نيز فرديت خاص خود پسر را در قالب يك داستان طنزآميز، به خوبي نمايان ميكند. « يوسف خوشكلام» چون به پايان بنديهاي داستان هم زياد اهميت ميدهد، ميكوشد پارك ذوزنقهاي شكل را كه محل تمرين و حتي گردش هم بوده، به نشانهاي دلالتگر تبديل كند؛ آنجا ديگر براي « اصلان» يادآور تجربهاي تلخ است: « با صورت باندپيچي شده، از ميلههاي اتوبوس آويزان بودم. داداشم پاي پدرم را بغل كرده بود و گاهي سرش را بلند ميكرد و به من نگاه ميكرد. از دور پارك ذوزنقهاي را ميديدم.»( صفحه 70) در مجموعه داستان «بيوك آقا»، به رغم« گزيدهجويي» و «گزيدهنمايي»، برخي داستانها شباهتهايي به هم دارند. مثلاً داستان « تخته سياه»، ورسيوني ديگر از داستان« چشم زيبا» است؛ هر دو به تاثيرات عارضهمندي و مشكل خاص يك دانشآموز ميپردازند. در تمام داستانها، حادثه نهايي واقعاً پايانگر متن است و اغلب بر ميزان حسآميزي حوادث ميافزايد و خواننده هم ميپذيرد كه داستان تمام شده است. اين شاخصه، شاكلهمند و ساختارمند بودن داستانها را عملاً به اثبات ميرساند. اما داستان « زمام امور»، از لحاظ موضوعي با داستانهاي ديگر سنخيت ندارد. همچنين، خلاف بقيه كه پاياني نسبتاً تراژيك دارند، پايانبندي اين داستان در يك شوخي و شوخطبعي خلاصه شده است.(صفحه 39) در «پارك ذوزنقه»، نوعي همزيستي روحي و رواني بين پدر و پسر وجود دارد. پدر احساس ميكند با پيروزي يا ارتقا يافتن پسرش در يك رشته ورزشي، خودش هم به گونهاي ارتقا مييابد. اين داستان، ضمن برجسته كردن همگرايي روحي و رواني پدر و پسر، تكرار نشدن كامل پدر در وجود پسر و نيز فرديت خاص خود پسر را در قالب يك داستان طنزآميز، به خوبي نمايان ميكند. نويسنده همواره ميكوشد مفاهيم، حوادث و آدمها را به همديگر ربط دهد. مثلاً در داستان« قربان»، معلم عمداً به « بودن قربان در خانه» اشاره ميكند تا دانشآموزا بتواند خبر نرفتن «قربان» به خانه را به او بدهد: « مرادي چه شده؟ ـ آقا... قربان! ـ خب، قربان چي شده؟ ـ آقا، قربان مدرسه نيومده! ـ خب، لابد تأخير داره و خونهشونه. ميآد. ـ نه آقا، ديشب خونهشونم نرفته! مادرش هم از صبح زود اومده تو دفتر نشسته.»( صفحه 41) در همين داستان، او خردهريزهاي قراضه را كه توسط «قربان» از آشغالداني جمعآوري ميشود، به كلاس و آزمايشات درسي ربط ميدهد: « معلم شيمي تعريف ميكرد كه يك بار بعد از اين كه نقطه ذوب فلزات را درس داد، گفت:" كاش وسايلش بود عملاً نشون ميدادم." قربان بلند شد و زيپ كيفش را باز كرد و گفت:" آقا من يه چيزايي دارم، شايد به درد بخوره!» و از كيفش يك ورقه فلزي بيرون آورد و چيزي شبيه نعلبكي درست كرد، بعد از يك جيبش يك تكه سرب و از جيب ديگرش يك سيم مسي بيرون آورد.»( صفحه 48) معمولاً در چنين شرايطي، دانشآموز براي آن كه همكلاسيهايش به حرفه خجالتآور و غيرمتعارفش كه جمعآوري خرده ريز از آشغالدانيهاست، پي نبرند، از چنين كاري خودداري ميكند. همين رويكرد در « گلهاي آفتابگردان» هم وجود دارد. مثلاً به راهنما شدن « منصور» در كوهنوردي اشاره ميكند و آن را به درس جغرافي ربط ميدهد: « اين دفعه نمره بيست رياضي مال منه! نميشه كه هميشه تو بيست بگيري. « منصور»جواب داد: " خدا كنه! ولي توي رياضي نميتوني، جغرافي شايد؛ همه كورههارو ميشناسي. هر وقت « اوين» يا «چله خانه» ميريم، راهنما ميشي."» (صفحه 53) گاهي عبارات نامأنوس معدودي هم در متن هست:« با دستش روي كيف كشيد»( صفحه44)، به جاي« دستش را روي كيف كشيد» و « مأمورهاي شهرداري» (صفحه 45)، به جاي« رفتگرها يا سپورها». از لحاظ شخصيتپردازي، بايد گفت كه گرچه كوتاه بودن داستانها اين مجال را به نويسنده نداده كه آدمها را كاملاً شخصيتپردازي كند، با توجه به فرم و محدوديتهاي داستان، كاراكترها بسيار ملموس و واقعي به نظر ميرسند و در باورهاي ذهني خواننده جاي ميگيرند و حتي واكنشهاي عاطفي او را نسبت به خود بر ميانگيزند. لذا كاراكترها باورپذير، دوست داشتني و جالب هستند. توصيفهاي زيباي نويسنده، به اين موضوع كمك كرده است: از لحاظ شخصيتپردازي، بايد گفت كه گرچه كوتاه بودن داستانها اين مجال را به نويسنده نداده كه آدمها را كاملاً شخصيت پردازي كند، با توجه به فرم و محدوديتهاي داستان، كاراكترها بسيار ملموس و واقعي به نظر ميرسند و در باورهاي ذهني خواننده جاي ميگيرند. « با اين كه از دور و در نگاه اول زيبا به نظر ميرسيد، ولي از نزديك كه نگاه ميكردي، متوجه ميشدي كه گونههايش بر اثر سرماي شديد و برف زياد سوخته و روي دستهايش كبره بسته است. موهاي خرمايي رنگ مواجي داشت كه هميشه آنها را كوتاه ميكرد و از وسط فرق باز ميكرد. موهاي سمت راست را شانه ميزد و هدايتشان ميكرد و به سمت راست و روي گوش راستش را ميپوشاند، ولي موهاي سمت چپ سرش هميشه روي چشم چپش ميافتاد و سعي نميكرد آنها را از روي چشمش كنار بزند.»( صفحه 29) نوع پردازش موقعيتها طوري است كه در آن، شناخت خواننده از دو مقوله« معلم» و « دانشآموز». دوسويه شده است؛ يعني علاوه بر تأكيد بر وجوهات گفتاري و رفتاري هر كدام از آنها، به شكل متقابلي هم ميتوان از روي برخي ذهنيات، گفتار و رفتار معلم به خصوصيات تربيتي و اخلاقي دانشآموزها پي برد و بالعكس، با تمركز بر واكنشهاي دانشآموزان و گفتارهايشان، به بخشي از شخصيت معلم آگاهي يافت. به عبارتي، شخصيتهاي « معلم» و « دانشآموز» دافع هم نيستند، بلكه با هم جمع ميشوند: « علي شكري! ـ بله آقا! ـ بيا پاي تخته! ـ آقا نميتونم! ـ چرا؟ ـ آقا مشكل پاي دارم. آقا پاي راستم اين جوريه، ببين! و بلند شد و به زور دو قدم تاتي كرد و آمد جلو. ديدم پاي راستش كنار پاي چپش ولي در جهت عكس است. با خودم گفتم:" اينا امروز دست به يكي كردن كه گريه منو در بيارن! نه هدايتي به گچ حساسيت داره و نه پاي شكري چلاقه." با بيتفاوتي گفتم:" يا با همين وضع ميري پاي تخته يا كتكت نوش جان ميكني!» ـ آقا اولي بهتره! و با همان پاي برعكس رفت پاي تخته. هن و هن ميكرد. شروع كرد به نوشتن. با خودم گفتم: "مطمئنم بازي در ميآره، بهتره از عكسالعمل بچهها چيزي بفهمم."» ( صفحههاي 18 و 19) نويسنده با آن كه در جايگاه معلم قرار دارد، اما با معلم نماهاي ظاهراً خيرانديش كه در حرف ميخواهند دنيا را عوض كنند، ولي در عمل هرگز كاري از پيش نمي برند، تفاوت دارد. او جايگاه ناظر را براي خود برگزيده است و از كاركترها جانبداري نميكند. جانبداري و همدردي او با آنها، فقط در انتخاب ايشان براي داستانهايش است كه به نويسندگي او وجاهت زيبايي شناختي قابل اعتنايي بخشيده است. نثر « يوسف خوشكلام» ساده، حسآميز و همواره با مايههايي از طنز درآميخته كه شيريني و گيرايي خاصي به داستانها بخشيده است: « بين تماشاگرها نگاهم به پدرم افتاد كه چشمهايش را ريزه كرده و دنبال من ميگشت، چشمهايش فاصله دور را نميتوانست ببيند. تا مرا وسط تشك ديد، داد زد:" ماشاالله، ماشاالله!" قبلاً به پدرم سفارش كرده بودم كه مرا تشويق نكند. هم كلاسيهايم فكر ميكردند بچه ننهام! رقيبم پسري بود كه قدش به زحمت به شانههايم مي رسيد. با اشاره داور با هم دست داديم و مسابقه شروع شد. در اين فكر بودم كه از كدام فن براي مسابقه استفاده كنم كه برآمدگي روي پاي رقيب را پشت گردنم احساس كردم. يك لحظه فكر كردم برق سالن رفت و ديگر چيزي نفهميدم.» (صفحههاي 69 و70) مجموعه داستان« بيوك آقا»، به رغم كوتاه بودنش، حاوي تصاوير و اطلاعات خوبي در معلم و مدرسه است و چون همه چيز را به طور باورپذير ارايه ميدهد، خواننده ميپذيرد كه نويسنده از نزديك چنين موقعيتها، حوادث و آدمهايي را ديده در تجارب و رخدادهاي داستان سهيم بوده باشد. گفتني است كه مجموعه داستان« بيوك آقا»، به رغم برخي ضعفهاي نسبياش، رويكردي انساني و عاطفي به مسايل و موضوعات پيراموني نوجوانان دارد و به دليل ارايه زيباييهاي قابل تأمل داستاني در قالب توصيفها و نتيجهگيريهاي باورپذير و نيز به لحاظ برخورداري از نثر و بياني مناسب و همزمان ارايه دادههاي اجتماعي، روان شناختي و حتي زيبايي شناختي در نهايت ايجاز و تأكيد محوري روي كاركترها و موقعيتهايشان، اثري زيبا و خواندني است. مجموعه داستان« بيوك آقا»، به رغم كوتاه بودنش، حاوي تصاوير و اطلاعات خوبي در معلم و مدرسه است و چون همه چيز را به طور باورپذير ارايه ميدهد، خواننده ميپذيرد كه نويسنده از نزديك چنين موقعيتها، حوادث و آدمهايي را ديده در تجارب و رخدادهاي داستان سهيم بوده باشد.
|
اخبار
نقد ها - مقالات کتاب های برگزیده
معرفي به دوستان
آمار بازديد |
|||||||